به گزارش گوهرشادنیوز؛ ساعت ۵ عصر گوشه‌ای از شهر مرا فرا می‌خواند، باید راهی شوم، راهی خانه ای که حدود ۸۰۰ روز سایه همسر و پدر را بر سر خود ندیده است.

 

خانواده شهید جواد جهانی حرفهای زیادی برای گفتن دارند، باید زودتر از موعد آنجا باشم، نباید وقت کم بیاید، باید دو گوش شوم و یک دهان، باید کمتر بگویم تا زمان بخرم برای شنیدن درد و دل های فراغ.

 

هوا روشن است و خورشید سوسو می کند که درب منزل شهید جهانی که حالا تبدیل به بیت الشهدا شده است می‌رسیم؛ عکس شهید جهانی که با اقتدار ایستاده اند و لبخند شکوه و پیروزی بر لب دارند روی در خودنمایی می‌کند.

 

در باز است، بعید می دانم برای ما گشوده شده باشد بلکه فکر می کنم درب بیت الشهدا به روی همه هم محلی ها نه، هم شهری ها نه بلکه به روی همه باز است.

 

پس از در ورودی پرده ای نصب شده است، پرده ای که صلابت یک مرد را به تصویر می‌کشد چرا که عکسی از شهید جواد جهانی به آن آویز است، شاید هم پرده خود را به ایستادگی این مرد گره زده.

 

وارد منزل که حالا بیت الشهدا شده می شویم، مادر و همسر شهید با لبخند و نگاه های آمیخته با محبت از ما استقبال می کنند؛ مادر بی تاب گفتن و ما بی تاب شنیدن.

۳۵  سال زندگی، یک عمر خاطره

 

معصومه صبری، مادر شهید جواد جهانی کلام خود را با «بسم ربّ الشهداء و الصدیقین» آغاز کرده و می‌گوید: پسرم۷ دی ۱۳۶۰ به دنیا آمد و و ۲۲ آبان ۹۵ دعوت حق را لبیک گفته و به مقام رفیع شهادت نائل شد؛ جواد از کودکی با بچه‌های دیگر فرق داشت، فهمیده، نترس و شجاع بود.

 

او که خاطرات کودکی فرزند شهیدش را در ذهن مرور کرده لبخند عمیقی می‌زند به بلندای قامت رشید فرزندش و ادامه می‌دهد: جواد ۱۲ ساله که شد برای بسیج فعال اسم نوشت، حرفش را قطع می‌کند انگار خاطرات همچون پرده سینما از مقابل چشمانش می‌گذرند چرا که یکباره می‌گوید: پسرم روزهای وفات همیشه مقید بود لباس سیاه به تن کرده و در مساجد و جلسات شرکت کند؛ همچنین همواره در کارهای فرهنگی وسیاسی فعال بود؛ هنوز نماز به جواد واجب نشده بود که شروع به خواندن نماز کرد و از آن موقع هرگز نماز خواندنش ترک نشد.

 

جواد فرزند ارشد خانواده و صاحب دو برادر و یک خواهر است؛ این را مادر شهید جهانی گفت و ادامه داد: در شهادت پسرم، پدرش نقش ویژه داشت زیرا که لقمه حلال به خانه می‌آورد.

 

مادر از ازدواج فرزند شهیدش اینگونه می‌گوید: جواد سال ۸۰ هنوز سربازی نرفته و شغلی هم نداشت که به من گفت نیت ازدواج دارد و اگر خانواده برایش خواستگاری نروند در صورتی که وارد گناه و معصیت شود ما باید جوابگو باشیم، من هم با پدرش صحبت کردم و عروسمان که همسایه رو به رویی ما بود را انتخاب کردیم زیرا جواد دوست داشت همسرش مومن باشد و اینگونه قسمت شد و ازدواج صورت گرفت.

مریم خلقی، همسر شهید جهانی به مادر شهید جهانی نگاه می‌کند، مادری که قد خمیده کرد تا فرزندش مردانه و با صلابت بایستد؛ او نیز همچون مادرشوهرش کلام خود را با جمله «بسم ربّ الشهداء و الصدیقین» آغاز کرده و با افتخار از همسری شهید بدون مرز، می‌گوید: مهمترین ملاک من برای ازدواج ایمان همسرم بود با این وجود پدرم ملاک های زیادی در نظر داشتند.

 

و خدایی که همه چیز را درست کرد

 

او که برق عشق را می توان در عمق چشمانش دید، خاطرات روز خواستگاری را مرور کرده و بیان می‌کند: خاطرم هست هر چه پدرم از جواد برای خانه و شغل می پرسید او پاسخ می‌داد:«خدا درست می کنه» تا اینکه پدرم گفت:«هر چی که من پرسیدم، میگین خدا درست می کنه خودتون می خواین چی کار کنید؟» و جواد در پاسخ به پدرم گفت:«باز هم خدا درست می کنه؛ تمام سعی خودم رو می‌کنم که دخترتون رو خوشبخت کنم.» از این رو می‌توان به قاطعیت گفت که جواد از لحاظ ایمانی واقعا پسر خوبی بود.

 

همسر شهید جهانی حالا کمی صدایش می‌لرزد؛ اما حتی خم به ابرو نمی‌آورد، انگار دلش را سپرده است به خدایی که شهیدش نزد اوست و روزی داده می‌شود، او ادامه می‌دهد: جواد اهل کار بود و همواره عشق به زندگی داشت و مرا واقعا پسندیده و خواسته بود.

 

نماز جماعتی که هیچ گاه قطع نشد

 

خلقی ادامه می‌دهد: خاطرم هست اولین روز عقد شهید جواد جهانی گفت با هم نماز جماعت بخوانیم و از من خواست تا آخر عمر این نماز جماعت را ادامه دهیم؛ او اینها را که می‌گوید سکوت می‌کند، شاید دارد عمری را یاد می کند که خیلی زود به انتهای آن رسید، اشک نمی ریزد؛ اما همچون یک مرد در خود می‌شکند.

 

همسر شهید جهانی از مهریه‌اش اینگونه می‌گوید: خانواده ام مهریه را ۳۰۰ سکه در نظر گرفته بودند؛ اما من ۱۱۴ سکه را پیشنهاد کردم؛ خنده‌ای خفیف کرده و ادامه می‌دهد: شنیده بودم زنانی روز قیامت با حضرت زهرا(س) محشور می شوند که مهریه شان را به همسرشان بخشیده باشند از این رو روز مرد تمام مهریه را به همسرم بخشیدم.

همسر شهید جهانی سکوت می‌کند، خاطرات ریز و درشت عاشقانه از پیش چشمانش عبور می‌کند؛ سکوتش ادامه دارد. سکوتی ادامه دار. نگاهمان بر روی عروس خانه شهید جهانی خیره مانده؛ اما مادر سکوت را می‌شکند، شاید می‌خواهد کمی عروسش را با خاطرات خوش فرزندش تنها بگذاریم.

 

شهید جهانی، شهید رسانه بدون مرز

 

معصومه صبری، مادر شهید جهانی می‌گوید: ۶ آبان ۹۴ اولین تاریخ اعزام جواد بود، آن زمان در قسمت آگهی روزنامه خراسان فعالیت داشت، از این رو می‌توان گفت جواد، شهید رسانه است.

 

مادر شهید جهانی ادامه می‌دهد: من و پدرش بر این عقیده بودیم که چون جواد بچه کوچک دارد و همسرش خیلی جوان است لازم نیست سوریه برود و می‌تواند در شهر خودمان فعالیت‌هایی انجام دهد که خدا به سبب آن به او پاداش دهد ولی جواد می‌گفت:«باید بروم چون در سوریه به ما احتیاج دارند، اگر من نجنگم مدیون حضرت فاطمه زهرا(س) می‌شوم و نمی توانم جواب ایشان را بدهم اگر شما می توانید جوابگوی آن حضرت باشید من نمی روم.»

 

مادر سکوت کرده، بغض گلویش را سخت نگاه می‌دارد تا مبادا اشکی از گوشه چشمانش روانه شود، به زمین چشم دوخته است، شاید دارد با نگاهش سجده شکر می کند بابت فرزندی که خدا به او عطا کرده است؛ او ادامه‌ می‌دهد: من و پدرش گفته بودیم برای رفتن به سوریه از ما خداحافظی نکند از این روبه سوریه می رفت؛ اما برای خداحافظی از ما نمی‌آمد، دفعه آخر اما جواد برای خداحافظی آمد.

مادر بیان می‌کند: جواد همیشه می‌گفت:«مادرم برای رفتنم به سوریه راضی نیست؛ اما اگر من بروم مادرم راضی می‌شود. می‌گفت:«من فقط از مادرم می ترسم که راضی نیست» من هم همیشه به جواد می‌گفتم که من ناراحتی قلبی دارم اگر تو بروی و برای من اتفاقی بیافتد تو باید جواب بدهی. این‌ها را می‌گفتم که نرود اما او راه خود را ادامه می داد.

 

صبری خاطرات پسرش از کودکی تا سن شهادتش را زیر و رو کرده و می‌گوید: جواد همیشه می‌گفت:«من که عمر زیاد نمی کنم پس چه خوب است که در راه حق جان دهم زیرا نمی خواهم به مرگ طبیعی از دنیا بروم.»

 

مادر شهید جهانی با افتخار از پسرش یاد کرده و ادامه می‌دهد: همیشه به جواد می گفتم برای مملکت خودش بجنگد این در حالی است که اگر بچه های ما به جنگ نمی رفتند هرگز داعش اجازه نمی داد ما در امنیت کامل باشیم از این رو به پسرم افتخار می کنم زیرا با عشق به مقام رفیع شهادت نائل شد و حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س) خودشان به خانواده صبر عطا کرده‌اند.

مادر به عروسش خیره می‌شود، شاید می خواهد گواه حرف خود را در چهره عروسش هم ببیند. همسر شهید جهانی صبورانه به من نگاه می‌کند، آن قدر آرام و بی تلاطم است که می توان ساعت ها با او به گفت و گو نشست.

 

مریم خلقی، همسر شهید جهانی می‌گوید: ۱۵ سال از ازدواجمان گذشته بود که جواد راهی سوریه شد و ثمره این وصلت فاطمه ۱۳ ساله و علی ۹ سال است.

 

تلاش شهید جهانی برای پیوستن جهت مقابله با گروهک ریگی شرق کشور

 

او ادامه می‌دهد: جواد از همان اول علاقه داشت در مجموعه سپاه فعالیت کند؛ خاطرم هست هر زمان جواد مستندهای شهید آوینی را تماشا می‌کرد چشم هایش بارانی می‌شد و می گفت کاش در دوره هشت سال دفاع مقدس زندگی می‌کرد تا اسلام را یاری کند؛ تا اینکه گروهک ریگی شرق کشور را نا امن کرد، آن زمان جواد خیلی تلاش کرد که با بچه های بسیج یا با پیوستن به سپاه به مناطق اعزام شود اما موفق نشد.

 

خلقی ادامه می‌دهد: دو سال برای اعزام به سوریه پیگیر بود و همیشه می‌گفت می‌خواهد به سوریه برود و من فکر می‌کردم این حرف او شوخی است. همسر شهید جهانی سرش را به زیر می‌اندازد، چشمانش را برای لحظه ای می بندد و سکوت میان ما حاکم می‌شود.

 

ثانیه‌هایی که حریف خاطرات نمی‌شوند

شاید دارد گذر زمان را به سخره می‌گیرد چرا که ثانیه ها هیچ گاه حریف قَدَری برای خاطره‌ها نمی‌شوند. او سکوت را شکسته و ابراز می‌کند: در جلسه خواستگاری جواد گفت اگر روزی برای کشور جنگ پیش بیاید حتما برای دفاع عازم می‌شود و من نیز در پاسخ گفتم اگر برای کشور جنگ پیش بیاید و شما قصد رفتن نکنید من خود شما را راهی می کنم.

 

همسر شهید جهانی این را که می‌گوید خنده خفیفی می‌کند و من در پس خنده‌هایش «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیز تر است» را خواندم. او ادامه داد: شهید جواد جهانی پیگیر اعزام سوریه که شد من گفتم راضی نیستم که برود و او گفت:«من از همان اول با شما در روز خواستگاری شرط کرده بودم.» و من به او گفتم برای کشور خودمان بجنگ نه کشوری دیگر و او تنها یک جمله از امام خمینی(ره) را در پاسخ به من گفت «اسلام مرز ندارد و هر جا ندای مسلمانی شنیدی باید بروی.»

 

خلقی اظهار می‌کند: شهادت پدر امام رضا(ع) بود که جواد گفت به رفتن او به سوریه رضایت بدهم چون هیچ گاه دوست نداشت به مرگ طبیعی از دنیا برود؛ اما من از رضایت دادن امتناع کردم و او گفت:«یا موسی بن جعفر(ع) خودتان به دل این زن بیندازید که اجازه رفتن مرا بدهد.» زیرا رضایت من واقعا برایش مهم بود.

 

او ادامه می‌دهد: همان شب خواب دیدم با جواد به سوریه رفته‌ایم و جواد با لباس شخصی با پاسداران به خط مقدم رفت و من به همراه چند زن عرب به پناهگاه رفتیم، در خواب چند سرباز آمدند و گفتند اینجا تخریب می‌شود و این آزمایش الهی است که ما باید از شما دفاع کرده و تا آخرین قطره خون برای دفاع از ناموس بجنگیم و سپس در پناهگاه را بستند و رفتند؛ در خواب خیلی ترسیدم و گوشه ای پناه گرفته و دست هایم را رو به آسمان بلند کرده و گفتم خدایا چرا من اجازه نمی‌دادم همسرم برای دفاع از کشورهای همسایه اعزام شوند؛ همان موقع از خواب بلند شدم و این اولین تلنگر بود که من برای اعزام همسرم رضایت بدهم.

 

مادر شهید اسدی الگوی همسر شهید جهانی

در نگاه همسر شهید جهانی هیچ ردی از پشیمانی به چشم نمی‌آید گویی مصمم تر از گذشته است. او اضافه می‌کند: جواد همواره ما را با خانواده شهدای مدافع حرم آشنا می کرد، به ویژه با خانواده شهید جاوید الاثر شهید اسدی که مرا به خانه این شهید برد و گفت دوست دارم با مادر شهید اسدی آشنا شوید زیرا چند فرزند این مادر مدافع حرم هستند و همیشه می‎گفت الگوی من باید مادر شهید اسدی باشد تا آنجا که من هم دوست داشتم همسرم در این راه شرکت کند.

 

خلقی از اصرار همسرش برای رضایت یاد کرده و می‌گوید: جواد همیشه می گفت دعا کنم که قسمت بشود راهی سوریه شود؛ خاطرم هست با هم به مجلس شهید مرتضی عطایی رفتیم مراسم وداع بود و همسرم که دوست صمیمی شهید مرتضی عطایی بودند عاشقانه دوستش را بدرقه کرد، در آن مراسم رو به من گفت:«اگر شما از ته دل دعا کنید حتما قسمت می شود برای بار چهارم هم به سوریه اعزام شوم.»

 

پس از پایان مراسم جواد از من پرسید که آیا برای او دعا کردم و من در جواب گفتم بله زمانی که دست مادر شهید را بوسیدم به مادر شهید عطایی گفتم دعا کنند برای ما نیز چنین سعادتی قسمت شود. آنجا جواد گفت:«خدا خیرت بده خوشحالم شریک زندگیم با من همدل شده.»

 

همسر شهید جهانی ابراز می‌کند: جواد آن چنان عاشق شهادت بود که من او را به نام «شهید زنده» در تلفن همراهم ذخیره کرده بودم. خاطرم هست یک روز جواد به دنبال گوشی‌اش می گشت که دید به این نام در تلفن همراهم ذخیره شده و من گفتم «چون عاشق شهادت هستی برای من شهید زنده محسوب می شوی.»

 

همسری به نام «شریک جهادم، مسافر بهشتم»

 

خلقی سرش را به زیر می‌اندازد، ثانیه ثانیه خاطرات خوش شهید جواد جهانی از پیش چشمانش عبور می‌کند، چشمانش اما یک دنیا حرف عاشقانه دارد؛ او ادامه می‌دهد: دفعه چهارم که می خواست به سوریه اعزام شود به من گفت از تلفن همراهش به خودم زنگ بزنم، تماس که گرفتم متوجه شدم مرا به نام «شریک جهادم، مسافر بهشتم» ذخیره کرده است.

همسر شهید جهانی این ها را می‌گوید و من در ذهن خود جواد و جهاد و بهشت را ترسیم کرده و خاطرات تشییع را مرور می‌کنم که در آن مراسم همسر شهید جهانی از خانواده شهید اسدی یاد می‌کند.

 

خلقی می‌گوید: شهید محمد اسدی جایگاه ویژه دارد زیرا جاوید الاثر بوده و گمنام محسوب می شود و قطعا شهدای گمنام درجه و رتبه بالاتری نسبت به شهدای دیگر دارند و حضرت فاطمه زهرا(س) همیشه مادر این چنین شهدایی خواهند بود. او با عشق از شهدای گمنام یاد می‌کند، آن چنان عشق به شهدای جاویدالاثر دارد که ناخواسته خنده خفیفی می‌کند و ادامه می‌دهد: به نظرم حضرت زهرا(س) به صورت ویژه به شهدای گمنام سر می زنند.

 

همسر شهید جهانی ابراز می‌کند: میان شهدای ایرانی مشهد، شهید اسدی شهید جاوید الاثر است و  قبل اعزام به سوریه به پدر و مادرش گفته بود که حتی اگر پیکرش بازنگشت قوی و آماده باشند تا برای همه مردم الگو شوند. شهید اسدی گفته بود:«دوست دارم مادرم مثل مادر وهب باشد» تا آنجا که در وصیت نامه اش نوشته بود:«دوست دارم پیکرم هیچ گاه بازنگردد تا زمانی که امام زمان(عج) ظهور کنند و من از کنار قبر بی بی رجعت کرده و در رکاب امام(عج) باشم.»

 

علاقه شهید جهانی به شهید برونسی

 

خلقی از شهید اسدی با تحسین یاد می‌کند؛ اما کلامش تشنه گفتن از جوادی است که او را شریک جهاد خود خطاب می‌کرد؛ همسر شهید جواد جهانی اظهار می‌کند: جواد از میان شهدای هشت سال دفاع مقدس خیلی به شهید برونسی علاقه داشت و همیشه می گفت پدرم همچون شهید برونسی بنا است و نان حلال کسب می‌کند، همچنین جواد به شهید خلقی که عموی من هستند علاقه زیادی داشت تا آنجا که در راهپیمایی ها عکس شهید را در دست می‌گرفتند.

 

نگاهش به فرش خیره می‌ماند، سکوت می‌کند، نفس عمیقی می‌کشد و تجدید قوا می‌کند برای گفتن از عشقی که حالا همیشه دو متر با او فاصله دارد. خلقی بیان می‌کند: جواد اولین کربلایی را که رفت به نیت شهدا بود و هربار به سوریه اعزام می‌شد قرآن تو جیبی عموی شهیدم را به همراه خود می برد؛ اما دفعه آخر که رفت …، تماس گرفت که عجله ای حرکت کرده و من فراموش کردم قرآن عمویم را با او همراه کنم.

 

همسر شهید جهانی نگاهش را از ما دریغ می‌کند، شاید هنوز حسرت آن روز آخر که جوادش را با عجله راهی دفاع از حرم حضرت زینب(س) کرده بود بر دلش مانده، شاید دارد دو دو تا چهار تا می‌کند تا روزهای نبودن جهانش را چگونه باید تاب بیاورد. مادر می‌خواهد عروس جوانش را با حرف‌هایش آرام کند، پس می‌گوید: اگر دو پسر دیگرم هم بخواهند برای دفاع بروند حتما اجازه خواهم داد اما اجازه اصلی را باید همسران آنها بدهند، چه یکی چه سه تا، همه فرزندانم فدای سر حضرت رقیه(س) و زینب(س)؛ این را که می‌گوید به عروسش خیره می‌شود شاید می خواهد مطمئن شود دل او آرام گرفته باشد.

 

آرزوی شهادت مادر شهید جهانی

 

مادر شهید جهانی ادامه می‌دهد: همه روزی خواهند مرد پس چه خوب است در راه حق به شهادت برسند؛ این را که می‌گوید ادامه می‌دهد: به پسرم حسودیم می‌شود زیرامقام بالایی دارد به همین خاطر همیشه به جواد می گویم برایم دعا کند تا من هم به شهادت برسم زیرا عاشق شهادت هستم و دوست دارم شهید شوم.

همسر شهید جهانی صحبت مادر را که می‌شنود به یاد علاقه شهید به شهادت افتاده و می‌گوید: جواد خیلی به شهادت علاقه‌مند بود تا آنجا که بچه ها فهمیده بودند پدرشان عاشق شهادت است؛ خاطرم هست روزی کنار پسرمان علی نشسته بود که گفت کاش پسر من هم بزرگ بود تا همچون تیپ فاطمیون که برخی پدر و پسر هستند، من هم با پسرم اعزام می شدم.

 

او ادامه می‌دهد: یک بار جواد مرا صدا زد و گفت اگر پدر و مادر هر دو برای بچه دعا کنند دعا گیرا خواهد بود پس دستش را روی سر علی کشید و برای شهادتش دعا کرد و از من هم خواست تا از جان و دل برای علی دعا کنم، من هم دست کشیدم و گفتم الهی شهادت قسمت همه شود، جواد همیشه می‌گفت:«دوست دارم علی هم در رکاب آقا امام زمان(عج) و در راه مبارزه با اسرائیل به درجه شهادت نائل شود.»

 

خلقی ادامه می‌دهد: همه مادران فرزند خود را بیشتر از همسر دوست دارند؛ اما من همیشه به جواد می گفتم:«من اول شما، بعد شما و بعد شما و بعدها بچه ها رو دوست دارم.» و جواد هم می‌گفت:«دل به دل راه داره، با وجود اینکه دوست دارم مدام برای دفاع سوریه باشم اما وابستگی به شماست که من را به ایران و به خونه می کشونه.»

 

همسر شهید جهانی خاطرات عاشقانه را مرور می‌کند اما حتی خم به ابرویش نمی‌آورد؛ گویی که شهادت همسرش از او مرد روزهای سخت خلق کرده. او بیان می‌کند: جواد همیشه می‌گفت:« عاشق شهادت هستم اما تا از شما دل نکنم به شهادت نمی رسم.»

 

او ادامه می‌دهد: خاطرم هست جواد پارسال در اعتکاف شرکت داشت، تماس گرفت و گفت:«درسته من از مسجد نمی تونم بیرون بیام ولی دلم برای شما تنگ شده، نمی خوای به من سر بزنی؟» من هم که حاضر و آماده رفتن بودم به محل اعتکاف رفتم و دیدم شهید جهانی از شدت دلتنگی جلوی در ایستاده است. همان موقع صدای روحانی مسجد می آمد که از مدافعان حرم می گفت که آنها از همه چیز گذشتند که توانستند پرواز کنند همان لحظه جواد گفت شاید به این خاطر به شهادت نرسیده است که هنوز نتوانسته از من دل بکند.

 

همسر شهید جهانی عاشقانه‌هایشان را سر به زیر تعریف می‌کند، او سرش را بالا آورده و عنوان می‌کند: جواد همیشه دوست داشت از یاران امام زمان(عج) باشد و جالب اینجاست که شماره اعتکافش ۳۱۳ بود که این را به فال نیک گرفت.

 

شهادت پدر آرزوی پسر/ بابا عاشق شهادت بود

خلقی از کنار آمدن فرزندانش با فراق و شهادت پدر اینگونه می‌گوید: جواد آنقدر عاشق شهادت بود که من خوشحال بودم که به هدفش رسید و هیچ نگران نبودم که روزی بچه ها از من بپرسند چرا اجازه دادم پدرشان به سوریه برود؛ یک بار از علی پرسیدم دوست داشتی من یا پدرت شهید می شدیم و او در جواب همین سوال را از من پرسید و من پاسخ دادم:«دوست داشتم همه شهید می شدیم.» اما  علی گفت دوست داشت پدرش شهید می‌شد چون عاشق شهادت بود خاطرم جمع شد که پسرم می داند پدرش عاشق جهاد و شهادت بود.

او می‌گوید: سر مزار شهید جهانی رفتیم که علی از من پرسید:«اگر بابا الان اینجا بودن آیا اجازه می‌دادید دوباره به سوریه بروند یا نه؟» و من در پاسخ به سوال علی گفتم بیشتر از دفعه های قبل اجازه می دادم چون جواد همیشه می گفت سوریه آخرین هدفش نیست بلکه هدفش یمن، آزادسازی فلسطین و نابود سازی اسرائیل است.

 

همسر شهید جهانی از همسرش نه در گذشته بلکه در حال یاد می‌کند، تعجب مرا که می‌بیند عنوان می‌کند: شهیدان از ما زنده تر هستند از این رو فکر نمی کنم همسرم میان ما نیست بلکه همیشه در منزل با ایشان صحبت می‌کنم و حتی ظرف غذا و قاشق برایش می گذارم.

 

او اینها را می‌گوید و من با نگاهم تمام خانه را زیر و رو می‌کنم به دنبال نشانه ای از حیات شهید؛ او همین جاست، میان تمام خاطراتش که با هر تکه‌شان هزار هزار انسان را عاشق و شیدا می‌کند و دوباره تجلی می‌یابد در مدافعی دیگر.

 

ادامه دارد…

 

گزارش از سعیده حیه‌در

 

انتهای پیام/ صبح توس